
زنی مرا ترک کرده
هرگز چنین بر لمس های تو غیر ممکن نبوده ام
مثل نواختن گازی سرخ رنگ که شش هایت را تاب بزند...
نزد من بیا
حجابی بر پستان هایم بدوز
و پارچه ای بر شرمگاه
ماهورهای تنم اما در خیال نفس می کشند هنوز...
"از چارچوب عبور کن"
بادی که از شمال می وزد
تو را به خود می بلعد
و نیز منی را که در تو نفس کشیده ام
"هر یک در رنگی فرود خواهیم آمد به دامنه"
رنگ آلود و پراکنده
تکه های به باد سپرده را
دلتنگم نمی شوم
مرا با خود برده ای
"زنی مرا ترک کرده"
زنماده ای این سوی چارچوب به خویش و به باد لبخند می زند...
( تهران- سه شنبه اول فروردین 1391 – 9:49 شامگاه- جایگاه- انتها یا ابتدا؟ )
پ.ن: عکس از خودم با نام Cybele/ برای دیدن عکس هایی که باز نمی شوند از فیلتر شکن استفاده کنید

امتداد
تنها، با اراده ای که خط الراس زمان را بشکافد
گذشته ات گم می شود در فراموشی...
مردی آغشته به موهای سرخ
که می بوسیدمش در خواب
پشت درخت
لباس های تو را خواهد پوشید
و تمام لذت ها
با بویی دیگر
در من آغاز خواهد شد...
من در جنگل
از تنه ی درختی کهن سبز می شوم
و تو
که به الهامی سیاه
زن شده ای...
اتاق هایت را سپید رنگ می زنی
هم چنان که در حجم آگاهی
با سکوت، عاشقانه می رقصی...
گیرمان که بیاندازند
از سرخی من
و عریانی تو
پرچمی خواهند ساخت و حکومتی نو
که قوانینی به دست پای گیاهان خواهد بافت...
خارج از این رویا
در ازدحام خیابان حکومتی نو
اگر از شعاع هم عبور کنیم
آلوده به بوی معشوقی جدید
یکدیگر را به جا نخواهیم آورد...
تو زن مانده ای
و مو های من در آستانه ی سرخ شدن است...
سلام...
( تهران-سه شنبه 4 بهمن ماه -1390-7:15 شام- خانه دوم- رویا/ رقص خندان)
پ.ن: عکس از خودم با نام "بازماندگان"

قدم هایت زمین را خورد می کنند
خاک به گلو می بلعی
و دانه ای در لگن می پرورانی
با گردنی افراشته به خورشید
در کدورت مکتب ها
دو پستانت
آتشفشانی نفرینی می شود
بر دونیمکره ی مرد
که گیسوانت بر فرازش می آتشد
آدمکی چوبین که تو باشی و کلاهی سرخ
دستاری به گردن و
ترفندی به جیب
و لبخندی پایدار رقت بار
پوست شیرگون تنت
منفک از بوی معصومیتی گنگ
شناسنامه ی مردی صاحب مسلک را
به مشام می پراکند...
و گل های سپید وحشی در آمیزش به باد
هراس تو را به خاک می پاشند
و از زنی که تو باشی
جز پوزخند
و اتاقی خالی
چیزی برجای نمی ماند...
فرود خشم و آتش
گریز از بوسه
و رهایی بر رودخانه ای بر دره دو آتشفشان
آب را در مخیله ات غرق می کنی
و در نیمه ی دیگرت
دانه ای می کاری
چراکه تو
بر تداوم جنایت باور داری...
(تهران- 12 بهمن ماه 1390- 9 شام- جایگاه- گریز/ باران)
غرق شوم شب هنگام
و تو
میان جنگلی کاغذی خود را حلق آویز کرده باشی؟
تن تو
مفروش به پنجه- سایه های حقیقت
مشکوک و هراسان و سرد
زیر رگ هایم یخ می زند
و چشمانت آوازی سپید خواهند خواند...
از کودکی نمی دانستیم
لب هایمان چگونه ناشیانه
به حواشی صورت می لغزند
وقت تنهایی،
و بیهوده می خندیدیم...
که روز تمام شود به آغوش های ناشناس
کنار دستمان بایستیم
و بپرسیم: چه می خواستیم بدانیم؟
اگر پیش از این در مکش ترس به روحم
غرق شده باشم شب هنگام
و تو
میان جنگلی کاغذی خود را حلق آویز کرده باشی...؟
( تهران- یکشنبه 2 مردادماه 1390- 2:44 بامداد- جایگاه – ف/خانه سریویلی )
پ.ن:عکس از خودم به نام Inauguration of mind
کرانه های سرخ
خوابیده-------------- با چشمانی سرخ
آب می نوشم-------------- تلاطم نمکی که به تنم کرانه کشیده
پیچکی می شود-------------- در موسیقی خود را جنین می یابد باز/ که رگ هایش را به هسته بدواند انگار
جمعی/ رقص شهوتبار کودکیم را می قَهخند....
خواباندمش-------------- دست هایم می سوزد
پیدا نمی شود انگار-------------- معشوقی که بناست زیر همین فرش نشانه هایش را بافته باشد به پاهایم/ پنهانی
کلید های سیاه تنها/ کلید های سیاه-------------- گوش هایش/ گوش هایشان سقوط می کند
تلالو زن-------------- تنیدگی موهای خشک به شب تاب
گام های بلند-------------- ایستادگی چرم گون کفش های سر به زانو کشیده
تحریک -------------- پاشنه ها/ ساق ها/ شبق ها
آمیزه ای زردآلود از خجالت و وقاحت-------------- با- من- می خوابی؟
چیزی هنوز پاهایم را نبافیده-------------- نطفه ای به نقطه ای نامفهوم خیره می شود/ به چشم های من
بستن پنجره-------------- که: پنجره زَنواژه ایست دستمالی شده به شعر!
آب می نوشد-------------- موج می زنم به کرانه اش
آب می نوشد/ سرخ می رَنگد و چشم هایش می خوابند
(تهران- پنج شنبه- بهمن ماه 1389- 4:36 بامداد- جایگاه-پس از دوستان/پس از من...)
پ.ن:عکس از خودم با نام "سنگین مثل خاطره"
پ.ن:شاید این شعر چنان که انتظار می رود روشن نباشد/

مجنون
هنوز به فاخته ای
که شاخه ی سی سال پیش را می خواند
حسادت می کنم...
و به تخم هایی که آخر
درنیافتم به جوجه رسیدند یا ... ؟
فرجام کفش های من
شاید این باشد شاید؛
وسوسه ی رفتن و گذشتن از فاخته ها
بسان سرباز وظیفه ی محکومی
که تنها از سر عادت، به عادتی دیگر
کوچ می کند و حجمِ حقیقت را
در مراسمی صحرایی
به باد، تیرباران...
حقیقت شاید این باشد شاید؛
کثرت پله های برجی
که پاهای مرا ترسانده...
و پله های آسمانی که
هیبت برجی را...
" این میان همیشه کسی از کسی ترسیده... "
من به قوانین همیشگی دل بسته ام
به مردانی که فوتبال نگاه می کنند و
هر صبح
کنار باجه های روزنامه
ازدحام مطبوعشان را پشت واژه ی تکرار
مکرر می کنند و به تیراژ می رسند...
چه کسی فکر می کرد
رشته ای فلز در خلاء
بواسطه ی یک جرقه
حامله ی نور شود؟
چه کسی فکر می کرد
من یا تو
به واسطه ی نمی دانم،
چه خواهیم شد؟
امروز در پاییزِ محله ی ما
شش هزار برگ سقوط کرد
و درختان گردو
با کلاغ های روی دیوار
به توافقی سبکبار رسیدند
من اما
از تیر و کمان به اتم رسیده ام، آری
من از تیر و کمان
به اتم رسیده ام!
و تو هنوز غمگین می خوانی
چنان سخت
که غشای یک برگ در پاییز...
( تهران – چهار شنبه 8 آبان ماه 1387 – 4:25 عصر – جایگاه – مجنون/ پاییز غریبیست امروز )
پ.ن: شعری قدیمی...
پ.ن:عکس از خودم به نام Evolution

آفرودیت و عقابی دست آموز...
خنکای درخت کاج/ ماه
و نیمه ای از من که بین دو دیوار
به رفتن یا بودن مردد است
باد تو را در دشت شبانه ات پخش می کند
مردی از رَگان من می جهد به ستیغ کوه
و گم می شوم در پَراکِش دست هایم
به تاریکی...
( تهران- شنبه ۸ آبان ماه ۱۳۸۹- ۰:۳۳ بامداد - جایگاه - بهت )
پ.ن: عکس از خودم با نام The spirit of nature

با احترام از تمام دوستان و عزیزان دعوت به عمل می آید:
نمایشگاه انفرادی عکس، با نام " ذهن پراکنده "
افتتاحیه: یکشنبه ۲۸ شهریورماه ۱۳۸۹/ خانه هنرمندان، نگارخانه ی ممیز، ساعت ۵ عصر تا ۸:۳۰ شب
اختتامیه: جمعه ۲ مهرماه ۱۳۸۹
بازدید: همه روزه از ۱۰ صبح تا ۸ شب/ پنج شنبه ها ۲ ظهر تا ۸ شب
مکان: خانه ی هنرمندان ایران، خیابان طالقانی، بعد از ایرانشهر، خیابان شهید موسوی شمالی، ضلع جنوبی باغ هنر.
تلفن:۸۸۳۱۰۴۶۳
با لبخند و هیجان
سپاس از توجه شما
سارا محدث
نقطه
به مهرداد...
انگار اشکال از نغمه ایست
که در آنِ مُردنت به دهانم می پیچد...
ناگاه طعم زنی زیر دندان هایت ترشح می شود
و به زندگی طلوع می کنی...
نگاه می بازم
به آغوشی که تن می کنم
از فراخِ دستان تو...
دگمه ای به دگمه ای
به حقیقتی که استتار می شود انگار...
به ساعتی
که شغل می شوم
و گاهی تکه ای موهوم از زنم
به چشم کارمردم جرقه می زند...
کنار ستونی ایستاده ام
انگار تقلید کنم...
می تپم بی آنکه رفتنت را شنیده باشم
یا شعاعی از روحم را
از اتاقی به اتاقی تابیده باشم...
در دایره ای نوین
زنی نوین از زنانم را
به محیط مردمانی نوین
خواهم رقصاند
از تو خواهم پرسید
به فراموشیِ لمسِ پوستی که بر تنم مرده
پوسته ی جدیدم را چگونه می یابی؟
و تو خانه ای در سیاره ای جدید
ساخته ای انگار
انگار اشکال از نغمه ای بود
که در آنِ مُردنم به دهانت پیچید...
(تهران - چهارشنبه 9شهریورماه 1389- 8:26 شام- جایگاه- مردی که فاحشه شد...)
برای شنیدن فایل صوتی این شعر کلیک کنید...
پ.ن:کامنت ها خصوصیست
پ.ن:عکس از خودم با نام Obscured Reality

نیمه ی تاریک غروب
در خشمی جهنده،
از انتهای من سر می زنی
تا شروع مسیری تکراری...
مفتون ساعتی که بر مدار دایره اش
سماع می رقصد، می دوی
چنان که ما...
و ما
گرسنه/ گرسنه ایم
به نیمه ی تاریک این غروب
که چراگاهی مرده به تاریکی
ما را به خود می خواند/ ناگهان
چنان که تو...
گیجم!
ذهن متفرقی که به دست های تو
ملافه های چرک/ جراید روز و اخم مادرچسبیده...
و سال هایی که به هیچ انتظار می گذرد
به کالبد
کودکی موهوم
دوباره
در تنم پاشیده می شود...
خط کشی دست هایم را می شویم:
سازی... گونه ای بنواز
که انگار تازه ای/ تازه ام/ تازه است این هستی کُهَنمُرده...
و پیوند بزن پاهایم
که جایی در نیمه ی تاریکی از یک غروب
گم کرده است انگار مرا...
(تهران-پنج شنبه 14 مردادماه 1387-0:30 بامداد- جایگاه- در خلا)
برای شنیدن فایل صوتی کلیک کنید
پ.ن: عکس از خودم
پ.ن: کامنت ها خصوصیست

پاسبان را به دست هایم بیاویزید...
و صبر کنید
برای زن دیررامی که در قفس همزیستن
به شما محکوم است...
پ.ن: عکس از خودم
پ.ن:کامنت ها خصوصیست

رسوب
جَد به جَد
تاریخ را در عصب های موش خورده ام
انبار می کنم
نجوای تخیلی در گوش هایم می خلد:
" می روی،
به آمدنت
چهل و هشت ساله ای/
انگشتان خشکیده ی پدر را
به دست هایت کاشته ای/
تنت به فراموشی سنگینی می کند
و مدت هاست از مرگ
عبور کرده ای...
زنی از شانه ی راستم برمی خیزد:
" من اما پیش از این
چهره های پراکنده ای از صورتم را در سوانح شکسته ام
و انگشتان عاریه ام هنوز جهان را از لمس پدر حس می کند"
کنون صد ساله ام!
جنینی کهنه در رحمم می گرید
و به انتظار زایش
جدار هستندگی می خراشد
با عصب هایی رسوب کرده
کمان شکم در آغوش می کشم:
" تو نه به هستی من
که من به نیستی تو پناه می آورم..."
( تهران - پنجشنبه 19 فروردین 1389 - 9:12 شام - جایگاه - گریز از هستی )
پ.ن: عکس از خودم
عبور
چه سوال سختیست
پرسیدن حال رهگذری که دستان زمختی دارد...
سبک می شوم
و شب را در روز باور می کنم...
دهانت در رویش فریاد بود
که بوسیدمش...
با پاهایی کشیده و موهای تازه روییده
میان ستون هایت گم شده بودی
و پوست دستانت
در نشئگی خشخاش شعله می کشید
سینه هایم را در رودخانه رها می کنم
کودکی خالی را به گهواره می دوزم
و در انجمادی داغ
به تو باز می گردم...
( تهران – جمعه 4 دی ماه 1388 – 0:15 بامداد – جایگاه – زبانه می کشم... )
پ.ن: عکس از خودم
پ.ن: برای مشاهده پروفایل عکاسی روی عکس کلیک کنید...
پ.ن: در این پست، کامنت ها به صورت عمومی نمایش داده نخواهد شد...

مسخ به سایه ی اساطیر
سه آرزوی گمشده
به تمام آسمانی که می شود دید
از زمین...
تنها سه آرزو...
گمشده در بحبوحه ی پیدایش،
تعفن اصیل محدودیت را
از گیسوانم چگونه خواهم شست؟
کسی می داند به قدم نترسیدن
با قدم نترسیدن
در قدم نترسیدن
چه حال می تواند داشته باشد؟
ماه سطح رویاییش را پس می زند
افسانه
در صورتم می شکند...
کور می شوم
از جهانی که نقابش را فراموش کرده
زیبا بمان زیبای چوبین...
حسرت های گاه و بیگاه من
هر شب
با شروع بیداری جغدها در بهشت
به تو پناه خواهد آورد
ای یگانه پناه کابوس های بیداری...
زیبا بمان زیبای چوبین
من از بت شکنان بیزارم
از حادثه هراس آلود حقیقت
بیزارم
شیاطین را از چشمان تو می دزدم
گمراه ترین قدیس عریان...
رویای شیرین من
افیون شیرین من
در خانواده ای با هرازان سرنشین
در اواسط درک گنگی از هستی
میان صداهای پر خراش قانون اساسی
با حق سه اَرزو
تنها سه آرزو
از آسمانی که محدود می زند از زمین
رگ هایم را پیشکشت می کنم...
تزریق کن مرا
تزریق کن مرا به اوهام
به بالاترین فریاد
به پست ترین حصار
وسعت آرزو های من بیش از
آسمان محدودیست
که از زمین پیداست...
( تهران – دوشنبه 13 مهرماه 1388 – 11:25 شام – جایگاه – زنی با آینه/ ترنج )
بگذار کمی ته بطری ها لرت ببندم
می خواهم در کهن ترین سال ها
تازه باشم...
( تهران – پنج شنبه 29 مردادماه 1388 – شام - جایگاه – نقاشی تشویش)
پ.ن: عکس از خودم/
پ.ن: سردرگمی/ این حس جاودان...

معلق در اعماق
دور می شوی
از مبدا؟
به مقصد...؟
که طوفان شن بی هویتش کرده باشد شاید...
غرق شدن چه دهشتناک زیباست...
وقتی عقرب های جنوب سینه ام
گرفتار حلقه ی آتش، حلقه می زنند
تا خود کشی را بر مدار منظومه ای صغیر رسم کنند...
و عبور...
چه بیهوده در این نیستی نفیر می کشد...
"فریاد در خلا" سبک نوینی در تاتر باشد شاید...
از یاد نبرده ام...
دود سیگار را با بوسه می بلعی
می خندم...
چنان همیشه در آغوش هماغوشی های ملتهبی
که زاویه ی نرم گردنت را
انبار خنده های حجیمم می سازد...
و تو می گویی که لب های من
طعم گیلاس می دهد و درست...
درست آنجاست
که موسیقی آغاز می شود...
در آستانه ی شک :
کسی نمی پرسد [چرا ]
چرا کسی نمی پرسد چرا؟
ضربانت تند می شود زیر پوست من
تن فراموش می شود و نمی دانم چرا
هنوز حل نمی شوم در تو... من...
دوباره تلاش می کنم
اضطرابی اصیل
حروف را از راست به چپ
پشت هم قطار می کند...
هر کدام را با صدایی مرموز
سه شماره می کشم
در بالش خیس می شوم و
می دانم
تو آن یگانه می توانی باشی شاید
که بگذارد بی دغدغه در نیستی یا هستی غرق شوم...
من سم مار را به حقیقت باور کرده ام
کسی چیزی گفت؟
کسی از شلاق های بنفش رنگ سکوت
مادامی که من
در خواب مرطوبم
به ساحل خیره می گشتم
چیزی گفت ؟
دوردست را...!
دریا... دریا پر از طوفانی محبت آمیز است...
لختم کنید!
موسیقی مضطربی که پوستم را چسبیده
شریان حیاتم را بند خواهد آورد
لختم کنید!
تا به عریانی در خودپراکنی شور دریا
از نو دریابم... چه هستم...
دور می شوی...
از مقصد؟
به مبدأ...؟
( تهران – جمعه 29 خردادماه 1388 – 1:35 بامداد – جایگاه – ودکا )
پ.ن: عکس از خودم