تبليغاتX
.: آبهای درخشان :.
عبور
سه شنبه پانزدهم دی 1388

 

 

عبور

 

چه سوال سختیست

پرسیدن حال رهگذری که دستان زمختی دارد...

سبک می شوم

و شب را در روز باور می کنم...

 

دهانت در رویش فریاد بود

که بوسیدمش...

با پاهایی کشیده و موهای تازه روییده

میان ستون هایت گم شده بودی

و پوست دستانت

در نشئگی خشخاش شعله می کشید

 

سینه هایم را در رودخانه رها می کنم

کودکی خالی را به گهواره می دوزم

و در انجمادی داغ

به تو باز می گردم...

 

 

( تهران – جمعه 4 دی ماه 1388 – 0:15 بامداد – جایگاه – زبانه می کشم... )

 

پ.ن: عکس از خودم

 پ.ن: برای مشاهده پروفایل عکاسی روی عکس کلیک کنید...

پ.ن: در این پست، کامنت ها به صورت عمومی نمایش داده نخواهد شد...

 

 

توسط سارا محدث در 23:9 |
شعری از شهریار دادور
پنجشنبه سوم دی 1388

 

 

شعری از دوست بسیار عزیز/ شهریار دادور

 

از هرچند زادگاه که داشته بوده ام

و از هرچه اطراق گاه

که خاکستری از اجاقی به جا گذاشته باشم

یکی  ـ یکی  فقط شاید باشد

 که همیشه

کورسویِ آخرین جرقه ی آتش را هنوز

 در زیر خاکستر زمان     

 در من زنده می کند ،

و چاشنی ِ آتش فشانی ست

که روزی از من سر بر خواهد کرد  !

 

کودکی هایم در دشتستان  هنوز

در کنار بوته ی نخلی

و یا خار بُنی در گندمزاران جاده ی آب پخش

و یا 

گُداری از گُدارهای دو رود ِ شیرین و شور

و یا زیردرخت کُناری  در درودگاه

                                                    به شعر می شود .

توده ی آتش هنوز

سر بر نکرده است .

کودکی هایم

چاشنی آتش فشانی ست که روزی

از من سر بر خواهد کرد

و تو خواهی دید

که آن مسافر که بر تو گذشت

                                             شاعر بود !

                      

                                                                     شهریار دادور ـ استکهلم

                                                                      15 دسامبر 2009

 

پ.ن: عکس از خودم

 

توسط سارا محدث در 21:39 |

 

 

 

 

 تصویری از تصویر

 

با نوازشی آرام

برای خدایم لالایی می خوانم

 

این خوشبختی غیر مترقبه را در جا لباسی می آویزم

و راحت ترین رویایم را به تن می کنم...

 

شاید عجیب باشد

اما گاهی لاک پشتی را می بینم که در کهکشان شنا می کند

و عجیب تر آنکه

هیچ ستاره ای به تند روی ترغیبش نمی کند...

گاهی هم خانه ای را می بینم که شهریت اش را دفن کرده

و لای کاشی هایش علف سبز می کند...

 

امروز باران می آمد

و در زمین تنها کارگران برجی بلند بودند

که عریان زیر باران

به آب می اندیشیدند

 

اما چتر پناهی بود برای من/ زنی که

از روشنایی آب می ترسید...

 

کسی نمی دانست

اما تمام روز پنجه ها را

در جیب هایم مشت کرده بودم

 

کسی نمی دانست

اما سکه ها در جیب هایم آواز می خواندند

و من برای معامله

مقیاسی دیگر جز این آواز نمی شناختم...

 

هیچ کس بیدار نیست...

زندانیان تنم

زنان باستانی آتش و شیر را

آزاد می کنم...

 

چه با تعجب به چترم نگاه می کنند!

-        شما نمی دانید! این چتر مصونیت من از روشناییست...

 

قاچ های چترم را

میان گربه هایی که از آب می ترسند قسمت می کنم...

خدا آرام خوابیده

خدا آرام خوابیده

و کسی نمی داند

 من در امن ترین رویایم

کنار آتشی نرم

راهی به طول کهکشان می بافم...

 

هیچ ستاره ای من را به تند روی تشویق نخواهد کرد...  

 

 

 

( تهران – چهارشنبه 13 آبان ماه 1388 – 2:35 بامداد – جایگاه – مَیَعانِ ذهن )


 

دور افتاده از هستی         

در مجهول ترین سیاره ی تنم

خار می کارم

 

من از تمام این "بودن" می ترسم...

 

 

( تهران – یکشنبه 17 آبان ماه 1388 –  0:12 بامداد -  جایگاه – می شکنم... )

 

 

پ.ن: عکس از خودم

 

توسط سارا محدث در 20:40 |
مسخ به سایه ی اساطیر
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
 

 

 

مسخ به سایه ی اساطیر

 

 

سه آرزوی گمشده

به تمام آسمانی که می شود دید

از زمین...

تنها سه آرزو...

 

گمشده در بحبوحه ی پیدایش،

تعفن اصیل محدودیت را

از گیسوانم چگونه خواهم شست؟

کسی می داند به قدم نترسیدن

با قدم نترسیدن

در قدم نترسیدن

چه حال می تواند داشته باشد؟

 

ماه سطح رویاییش را پس می زند

افسانه

در صورتم می شکند...

 

کور می شوم

از جهانی که نقابش را فراموش کرده

 

زیبا بمان زیبای چوبین...

حسرت های گاه و بیگاه من

هر شب

با شروع بیداری جغدها در بهشت

به تو پناه خواهد آورد

ای یگانه پناه کابوس های بیداری...

 

زیبا بمان زیبای چوبین

من از بت شکنان بیزارم

از حادثه هراس آلود حقیقت

بیزارم

شیاطین را از چشمان تو می دزدم

گمراه ترین قدیس عریان...

رویای شیرین من

افیون شیرین من

 

در خانواده ای با هرازان سرنشین

در اواسط درک گنگی از هستی

میان صداهای پر خراش قانون اساسی

با حق سه اَرزو

تنها سه آرزو

از آسمانی که محدود می زند از زمین

رگ هایم را پیشکشت می کنم...

تزریق کن مرا

تزریق کن مرا به اوهام

به بالاترین فریاد

به پست ترین حصار

 

وسعت آرزو های من بیش از

آسمان محدودیست

که از زمین پیداست...

 

 

 

( تهران – دوشنبه 13 مهرماه 1388 – 11:25 شام – جایگاه – زنی با آینه/ ترنج )

 


 

بگذار کمی ته  بطری ها لرت ببندم

 

می خواهم در کهن ترین سال ها

تازه باشم...

 

 

( تهران – پنج شنبه 29 مردادماه 1388 –  شام - جایگاه – نقاشی تشویش)

 

 

پ.ن: عکس از خودم/

پ.ن: سردرگمی/ این حس جاودان...

 

توسط سارا محدث در 22:15 |
شاید خورشید/ قطعا باد/ درخت...
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

 

 

شاید خورشید/ قطعا باد/ درخت...

 

 

شاخه ی سرگردان بید در باد

رگ هایت را به پاهایم بباف...

امروز درختی می شوم

که خون زمین را به برگ هایش می مکد

 

درخت که باشی کسی به باغ وحش نمی بردت

درخت که باشی لازم نیست به سیرک بروی

برای خندیدن

 

امروز روز زیباییست برای فراموش کردن تبر...

و امروز روز زیباییست برای آزاد شدن...

و امروز روز زیباییست برای فراموش کردن شعر...

خورشید هم حتی

در تراکم سال های نوری اش

ثانیه ای را

برای پنهان شدن/ شاید پشت تکه ابری/ می خواهد...

 

مرد نگران...

کجا بودی زمانی که پنجره شکست؟

کجا بودی زمانی که من

آتش تابستان را بدون سلیطه بازی های پنکه

به پوستم کشیدم؟

 

زاد روزم را از یاد برده ام

کمی باد هدیه ام کن... بی دلیل

 

ای کاش پله ای داشتیم در خانه مرد!

ای کاش چوبی بود

و من آمدنت را

جور دیگر می شنیدم...

 

درخت که باشی می فهمی:

می توانم ستون فقراتم را برنامه ریزی کنم/

و می توانم دریابم/ بهتر است هرگز صحبت نکنم

 

تق!

قفل در کلید چرخید/ آمدی...  

ای کاش پله هایی چوبی داشتیم...

 

امروز تنم را تقدیم تَبَرت می کنم

از من پله هایی چوبی بساز...

امروز روز زیباییست برای فراموش کردن شعر

برای آزاد شدن...

 

 

 

( تهران – جمعه 16 مردادماه- 00:19 بامداد- جایگاه- امشب می آید/ لبخند )

 

پ.ن: عکس ها از خودم...

پ.ن۲: برای مشاهده  کلیک...

 

   

 

 

توسط سارا محدث در 18:25 |
 

 

 

 معلق در اعماق

 

دور می شوی

از مبدا؟

به مقصد...؟

که طوفان شن بی هویتش کرده باشد شاید...

 

غرق شدن چه دهشتناک زیباست... 

وقتی عقرب های جنوب سینه ام

گرفتار حلقه ی آتش، حلقه می زنند

تا خود کشی را بر مدار منظومه ای صغیر رسم کنند...

و عبور...

چه بیهوده در این نیستی نفیر می کشد...

"فریاد در خلا" سبک نوینی در تاتر باشد شاید...

 

از یاد نبرده ام...

دود سیگار را با بوسه می بلعی

می خندم...

چنان همیشه در آغوش هماغوشی های ملتهبی

که زاویه ی نرم گردنت را

انبار خنده های حجیمم می سازد...

و تو می گویی که لب های من

طعم گیلاس می دهد و درست...

درست آنجاست

که موسیقی آغاز می شود...

 

در آستانه ی شک :

کسی نمی پرسد [چرا ]

چرا کسی نمی پرسد چرا؟

ضربانت تند می شود زیر پوست من

تن فراموش می شود و نمی دانم چرا

هنوز حل نمی شوم در تو... من...

 

دوباره تلاش می کنم

اضطرابی اصیل

حروف را از راست به چپ

پشت هم قطار می کند...

هر کدام را با صدایی مرموز

سه شماره می کشم

در بالش خیس می شوم و

می دانم

تو آن یگانه می توانی باشی شاید

که بگذارد بی دغدغه در نیستی یا هستی غرق شوم...

 

من سم مار را به حقیقت باور کرده ام

 

کسی چیزی گفت؟

کسی از شلاق های بنفش رنگ سکوت

مادامی که من

در خواب مرطوبم

به ساحل خیره می گشتم

چیزی گفت ؟

 

دوردست را...!

دریا... دریا پر از طوفانی محبت آمیز است...

لختم کنید!

موسیقی مضطربی که پوستم را چسبیده

شریان حیاتم را بند خواهد آورد

لختم کنید!

تا به عریانی در خودپراکنی شور دریا

از نو دریابم... چه هستم...  

 

دور می شوی...

از مقصد؟

به مبدأ...؟

 

 

 

( تهران – جمعه 29 خردادماه 1388 – 1:35 بامداد – جایگاه – ودکا )

 

پ.ن: عکس از خودم

 

توسط سارا محدث در 12:21 |