
گیرم که می زنید
گیرم که می بُرید
گیرم که می کُشید
با رویش ناگزیر ِ جوانه چه می کنید ؟
تکه ای از شعر شهریار دادور بسیار عزیز
...............................................
خاک در چمدان
زندگی به تعطیلات می رود و
در ساحلی دور غرق می شود...
چیزی تلاش می کند دائم
علتش را محو کند
چیزی
من را در خودم قفل می کند... مدام
کلید سلول زیر بالش من خوابیده...
می خواهم فرار کنم
نمی (توان/ خواه) م
چگونه می شود هزار لایه زیر زمین غرق شد
وقتی انجماد مهیب تن وجودت را سنگینی می کند؟ وخیم...
دکتر می گوید
خواهد شکست... تب
امید/ من/ دستانش...
منتظرم لبه ها، آستانه ی سقوط را تعیین کنند...
منتظرم کسی بازیِ این زمین را خط کشی کند
و بی رمق نگاه کنم آزادی
چگونه میان گله ی سند های منگوله دار
صدایش را از یاد می برد...
حقیقتا... تیرآهن های جنایتکار آیا
پیوند من با خزه های پشت سنگ را
زیر لایه های بیزار از رطوبتشان
دفن نکرده اند؟
نردبانی استثنایی زیر زمین را میل می کند
و هوای انباشته از ارواحی که کودکان را می ترساند
ذهن خوشحال مرا به حادثه ای پر جاذبه می دوزد...
زمین
ترکیب بدیعی از دانه های منتظر و آب و فسیل و جاذبه
من
در فشار از خود گسسته ام...؟
فشار/ آب/ دانه/ خاک
صنوبری کنار انگشتانم جوانه زدن را تصمیم می گیرد...
ناگهان حذف شد...
حس کردم
چند رنگ از رنگ های من کم شده...
و فقدان چیزی تمام حجم انگشتانم را چنگ می زند...
دختر! تو را به قدر رویاهایت/ مجازات/ آیا؟ کافی نیست؟!
فراموش نکن فراموش کردن صنوبر چقدر رقت آور است...
آقای دکتر...!
چرا باید دوردست را با تمام عظمتش نگاه کنم
وقتی سنگینیِ احساس حوالی همین بستر قدم می زند؟
پاسخ من همیشه مثبت بوده...
بشکاف...
دوباره احساس می کنم
آن سوی نیمه ی گنگ/ در نور و هوا
رویایی نو نقش می بندد...
رنگ هایم... دست هایم...
کمک کنید... می خواهم برخیزم...
( تهران - سه شنبه 5 خرداد ماه 1388 - 7:50 شام – جایگاه – آن چنار سبز... همچنان باد... )
پ.ن: عکس از خودم...
پ.ن: فریاد...
برای شنیدن فایل صوتی شعر کلیک کنید...(Recommended)!!!
معما های شناور
نمی تواند لحظه حقیقت یابد... نمی تواند!
آرواره ی مرد مرده
به توافق با من
خنده ی سردش را روی زندگی می پاشد...
این من نیستم قطعا
کسی که آماده برای وداع
در بسترش هر شب
دراز می کشد...
و تمام دلخوشی اش را
به خود ارضایی بی رمقی در تاریکی
وصله می کند...
مغز من از نور بیزار است
درد را با ناهنجار ترین صدا
بر دیواره ی بی منفذ پوستم می کوبم...
من در احساس بیگانگی ام
با زمین
مشترکم
ترس...!
این من نیستم
آن کس که گمان می کند
پرواز شاید چیز جالبی باشد
برای کسی که همیشه دوست داشته
جاذبه اش حس کند
تمام سنگینی زمین را ...
این من نیستم قطعا
کسی که با رگ های مخالفان
گره می اندازد طناب داری را
که برای بند بازی خوش تر است بی شک...
اما...! اما مرد از آن سوی چنار های یخ زده فریاد بزند
شاید روزی:
ایست!
همیشه فریاد و مرد و درد را باد در خود دزدیده...
و پیش از تمام ضرباهنگ ها
مغز من در استخوان هایم تپیده...
زیاد ندیده ام هرگز
رفتن تو یا آمدن خودم را
تلاش های نمردن و خندیدن و زیستن را
یا شاید حتی دیدنِ مکرر ندیدن را...
نمی توانم پیدا کنم
خانه ام در شهر گم شده
نمی توانم پیدا کنم!
خودم را در انعکاس به مرگ رفته ی چشمانت
به کجا پرتاب کرده ام؟
آسمان فرمان تحریم می دهد:
نفس ممنوع!
نفس... نفس... نفس... آه... ممنوع!
و تو!
آنجایی؟
آن سوی تاریکی ؟
چرا از سکوت افلیج من تغذیه می کنی... ؟
قشنگ است اگر بدانم
هرگز نبوده ای هرگز نخواهی بود
مثل همیشه این انتظار است
که خنده های شناور در تاریکی را می بلعد
مدت هاست در زمان گم شده ام
میان مردم مسلولی که راه فردا و دیروز را
به دست و پایشان گره زده اند...
من هنوز به خاطر نمی آورم
چه آوازی بود
آنکه مادرم در کودکی
زیر لب فریاد می کشید...
که
ابتدا گریه می کردم و بعد
می خندیدم به کمال شاید
زوزه ی ناموزونی
که گوش هایم را قلقلک می داد...
احتیاج نیست با من
آرام حرف بزنی
من در تصاویر مهیب تخیلم قدم می زنم و
آسمان را، قرمز نقاشی می کنم
و برج ها را زیر پا خورد می کنم
و مچ معترضم را باز می کنم
تا بفهمم چه غم انگیز پوچ است...
من در تصاویر مهیب تخیلم قدم می زنم
و گوش هایم را به موش های پشت دیوار
قرض می دهم...
تا می توانی فریاد بکش ترس...!
تا می توانی فریاد بکش...
( تهران - پنج شنبه 25 اردیبهشت ماه 1388 – 9:55 شام- جایگاه- دری که بسته شد)
پ.ن: عکس از خودم/ برای دیدن باقی عکس ها...
پ.ن ۲: سانسور نخواهم کرد/

قدم زنان تا امنیه...!
نقاش شب های سیاه و سفید
به گمان تو
در آخرین روز خوشبختی
من هنوز
یک دیوانه خواهم بود؟
و رنگ های پریده رنگِ تو دیگر چرا
رگ هایم را
چون دنباله های رنگین یک بادبادک
به عشقبازی با باد فرا نمی خوانند؟
بی شک
پشت بامِ خانه ی فردا
یکسر، بامداد خواهد بود...
پله های اضطراری
تنها اضطراب سوختن را
در عضلاتِ پیرِ من
دو چندان می کنند...
اما چگونه است
که چشمان تو در انسداد این شب
در غم
باز هم چنین درخشان می خندند؟
و دستانت
چون پنجه های مرموز یک شعبده باز
آسمان / درختانِ سپیدار
صدای آب و گیسوان مرا
به رقصی کولی وار فرا می خوانند؟
هزار بار گفته ام نقاش
هزار بار...
خواب من پاسبان نمی خواهد
اطلسی های سفید پاسبان نمی خواهند
اطلسی های سفید می دانند عاقبت چه خواهد شد و
با این حال
هر صبح از نو می شکفند...
از لیوان های تشنه
جز زل زدن به بطری های شراب
چه انتظار داری؟
و از نگاه عطشناک من بر خود؟
چه راحت این روز ها
چشم در چشمِ مجسمه ی میدان شهر
به کبوترانی فکر می کنی
که دیگر
شانه های او را دوست نمی دارند...
قلم مویت را به من بده نقاش
آوازّ خنده های غمت را
هیچ رنگی
نخواهد نواخت...
( تهران – پنج شنبه 20 فروردین ماه 1388 - 11:30 شام – جایگاه - اگر جرات داری...! )
پ.ن: عکس از خودم...
پ.ن: برای دیدن دیگر عکس های من در سایت ipernity کلیک کنید...

علف های یخ زده
خودتخریبیِ خاکستری
سنگ/ کاغذ/ قیچی/
پروژه های ناتمامِ کشتار/ عرض های فرمایشی
راهرو های خاکستری رنگِ بی انتها
پوزخندِ انبوهِ درهای بسته
و حجم تعجب برانگیزِ کلید های گم شده...
قدم های منجمد / مهره های متورم از جنایت در شطرنج
ناله های حین سکس/ شهادت دروغین چند قطره خون در دادگاه
دگمه ای سیاه به نیابت از چشم های پوسیده ی من
داوطلب دیدن می شود...
سیم های زنگ زده ی ساز می شکنند
و جهان در سکوت سیاهش، کور می شود...
حلقه های توانای دار / رابطه های افلیج را درمان می کنند
و انگشتان سربریده
از حقِ لمسشان صرف نظر می کنند
آسمان آسم دارد
سرفه های مسمومش را می بوسم...
شیر بر سبیل های سیاه مردی، می ماسد/ مادر فراموش می شود
زنی فاحشه/ بی پروا
خنده های چسبناکش را
بر سینه های عریان مردی می پاشد...
پره های بادبزن/ له له های تابستان را
ناجوانمردانه سر می بُرَد
و کتف من، همچنان از درد می نالد...
موشک ها سیارات را با پرچمی مضحک فتح می کنند
مردی از ناخوشیِ چشم هایم سرخوش می شود...
و ماهی ها همچنان کشتی های مغروق را
آبستن نسلِ مبارزِ فردای خود می کنند...
از وقتی کولی ها مرده اند
پاهای من دیگر بوی خاک/ چوب/ چشمه نمی دهند
پاهای من بوی پوستِ دباغی شده
بوی روکش های فانتزیِ قبرستان را می دهند
می شنوی؟
زنی از غار، خدا را فُحشباران می کند
و پستان هایش را در صحرا
پیشکش عقرب های تشنه می سازد...
تا کی باید
از پژواک های مرگ در تخته سیاه
نت برداشت؟
تا کی در هر قدم باید
مورچه هایی را که از پی هم له می شوند
انکار کرد؟
هیئت عزاداران
دهشتِ مشترکِ " نبودن" را جشن می گیرند...
و پنهانی مادر مقدسشان را تمسخر می کنند
که هرگز نفهمید
مرد چیست...
مارش عزا تمام شد/ می شود/ خواهد شد
من هنوز در آرزوی آوازی نو
قندیل های حنجره ام را
خورد می کنم...
هوا همچنان سرد است
( تهران- یکشنبه 18 اسفندماه 1387 – 8:50 شام- جایگاه – درد گردن همیشگی )
پ.ن: عکس از خودم

هی فلانی...
من درد را
در ترنم ِ پر پیچ و تابِ رقاصه ای فرانسوی
کشف کردم...
و ولع را
در چاقوی نگاهِ گرگی گرسنه
بر گلوگاهِ گله ای گوسفند...
من زیبایی زن را
در سادگی ِ حمام صبحگاهی
و کسالت جمعه را
در خلوتِ کوچه های آلوده به بوی تریاک
کشف کردم...
بالاخره روزی
تار های صوتی من
این چشم ها را ترور خواهند کرد...
بالاخره روزی
درهای زنگ زده ی بهشت هم تخته می شود
و دیگر هیچ کس
دلیلی برای خوشایند ساختن صورتکش نمی یابد
بساط این سرخاب و سفیداب و سیلی هم
برچیده خواهد شد...
هی فلانی!
صدای تو مدت هاست در هوا یخ زده
و سکوت در حنجره ی من
داد/ بیداد
خودم را در نگاه موشکاف هیچ کاشفی باز نمی یابم
می دانم کسی مدت ها پیش از این
رای هیئت منصفه ی آینه را خریده است...
ببخشید کسی من را ندیده؟
نقشه ی دست هایم را نگاه کن...
حتی رمل عنکبوت هم
از خواندن تار های پهنه اش
عاجز مانده
چه رسد به تفاله های یک پیاله قهوه ی ماسیده!
چه رسد به چشم های کور یک عاشق
درد این است
من / خودم را
در انعکاس هیچ صیقلی
نمی شناسم...
( تهران - سه شنبه 29 بهمن ماه 1387 – 1:15 بامداد – جایگاه – پادشاه بادها )
پ.ن: عکس از خودم
می توان نتوان
دزدیدند!
در واپسین نفس کش های تموز،
برگه های بازجویی
اثرِ انگشتانم را دزدیدند...
دزدیدند!
شانه های بانوان سیبری
از دُم روباهان سردسیری
زندگی را دزدیدند...
می توانی مرا
عطر فروش دوره گردی فرض کنی
که لابه لای شیشه هایش
بوی مزارع گندم را احتکار می کند...
می توانی مرا
مرد بوالهوسی فرض کنی
که با شکفتن یک گل
تحریک می شود...
می توانی مرا
شعبده باز عاطلی فرض کنی
که روح نابخشوده اش را
زیر جادوی کلاهش/ به حقه ای ناچیز
غیب می کند
می توانی تمام می توان هایت را نتوانی/ حتی
نمایش آغاز شد:
نخ خورشید بالا!
می خواهم امروز
خوشبختی را بطری شراب مهمان کنم
خوشبختی که مست شود، تازه خوشبخت می شود
با نمک نیست؟!
می خواهم امروز
برای تمام مسافران از پل گذشته
کودکانه دست تکان دهم...
برای تمام ترن ها/ گورستان ها/
برای تمامِ تمام ها...
بی سلام و صلوات هم می شود
از پاییز به زمستان رفت
کافیست گره ابروانت را نخ کِش کنی و
و از نو ببافی
کافیست
دل را به
یک لیوان شکلاتِ گرم
و
یک جفت دستکشِ نرم
خوش کنی...
ببخشید... کسی چیزی را دزدید... ؟ !
( تهران - چهارشنبه 29 آبان ماه 1387 – 4:50 عصر – جایگاه – شوپن/ پاییز/ ا.م )
پ.ن: عکس از خودم
پ.ن: شنیدن فایل صوتی/ شعر می توان نتوان/ کلیک/