X
تبلیغات
.: آبهای درخشان :.
تداوم متزلزل سایه ها
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392

تداوم متزلزل سایه ها


آنگاه که انقلاب در چشمانت سرخ شود

و دختران بی چهره/ دامن دریده

آرام از نیمکره ی شب های ابدی بیرون خزند

و سپیدران ها شان را به آتش مکافات سرخ کنند،

تو در چرخشی بی مقصود حول گیجگاهت

به تصویری نامانوس از لرزش های شهوت

در اندامت رسیده ای...

 

درختکی خواهی کاشت

هر سال اندامت را به اندامش می آمیزی

و قد می کشی...

 

سیاهی و روشنی بر شتاب چرخش هاشان می افزایند

زمان در اصطکاک باد آتش می گیرد

و سبد نیازهای تو

به فاضلابی انباشته از بیهودگی طعنه خواهد زد...

 

یکشنبه های صلح

یکشنبه های آرام و مطبوع

یکشنبه های دود و شعله ی لرزانی که سال ها پیش

انگشتان مرد مرده را تا مغز " نتوانستن " سوزانده...

 

سال های جنگ بود

سال های اضطراب و سال های نبودن

کسی در آستانه ایستاده

و مردی تنها

از مسیری همیشگی

فکر هایش را تا خانه همراهی می کرد...


سال های جنگ بود

و زنی در آبریزگاه

به جستجوی لخته ای انسان نما اشک می ریخت...


روشنی و سیاهی بر شتاب چرخش هاش افزوده بود

و احجام در حجمه ی جمجمه کناره می گرفت

و چراغ های برج بلند

هر شب در تناوبی، چونان زندگی

بیهوده روشن و خاموش می شدند...

 

در این بیداری باور می کنم!

انگار هدف یا ایمانی ساختگی

مانند خوابی گرم و آرام در عمود یکشنبه

انتظار مرا می کشیده...

انگار حفره هایی که شاید به نور می رسیدند روزی

از میان انگشتان به نیستی می لغزیدند...

انگار فکر به راه مستقیم نمی رفت

انگار آن زنآرام سیاه پوش

به باور، هدف و بیداری

از سالیان دور عزادار بود...


از انقلاب گذشته بود

آفتاب سرد می وزید

و دختران باردار

چونان چهارپایانی فاسد میان رشته های فکرش مرده بودند

 

از آن مرد می گویم!

مردی که یخچشم هاش تباه بود و

دختران باردار

چونان چهارپایانی فاسد

میان رشته های سبز فکرش

مرده بودند...

 

سال های جنگ بود

سال های انقلاب

سال های تکرار

سال های امید

سال هایی که زمان در اصطکاک باد

آتش گرفته بود...

 

 

( تهران-یکشنبه 15 اردیبهشت ماه 1392- 9:50 شام- جایگاه-  ستاره های مرده و روایت دستان نا اهل)

 


پ.ن:عکس از خودم با نام Decentralized truth

پ.ن: در صورت باز نشدن عکس از فیلتر شکن استفاده کنید.

پ.ن: On the nature of daylight by Max Richter


 

توسط سارا محدث در 22:8 |
آینه در آینه / این تداوم ویرانیست
دوشنبه دوم اردیبهشت 1392





آینه در آینه / این تداوم ویرانیست


هیتلر از قاب نورانی اش به آسمان تیره خیره شد

و جنگ را پیش بینی کرد...

باد وزیدن گرفت و نقاب ماه را با خود برد

ماه/  بی نقاب،  فریبی کریه بود


حلقه ای سیاه / هاله ای خاکستری

و چشم های ورم کرده زنی در رطوبتی سرد

لب ها آلوده

نام ها آلوده

اعداد آلوده

در زمینه، دستانی جانی اوراد تسخیر را تسبیح می انداخت

و کودکان مسخ را راهی بندرگاه می کرد...

 

قاب های کوچک .. قالب های تنگ

تنُگی که برای آبشار کم بود

جریده ای که برای خبر کم بود

آدمی که برای آدمیت کم بود

در همین صحنه بود که کودکی از مادر شیر خواست

و مادر را مرده یافت...


کشتی های مغروق در سکوتی موقر تباه می شوند

کودکان انتظار در بندر آتش می گیرند

و دست های مرد جانی دیگر ورد نمی خواند


ما همه ایستاده ایم

و رو به آسمان سرود تباهی می خوانیم

پیشوا  ایستاده

از قاب نورانی اش آسمان تیره را خیره می شود

و مانند همیشه

جنگی همیشگی را پیش بینی می کند...


 

( تهران- دوشنبه 2 اردیبهشت ماه 1392- 4:51 عصر-  جایگاه-  ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)


 

 پ.ن: برای مشاهده عکس از آنتی فیلتر  استفاده کنید


توسط سارا محدث در 16:58 |
پیله ی سپید
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391


راه با رنگی سفید شسته شده بود

پیر مردی جوانی اش را بر چوب دستی آویخته

به دوش می کشید...

خانه ها / زنان/ مردان/ از پیش تصاحب شده بودند

تنها درختان استوار ایستاده

و خود را تا ارتفاعی حقیر به انسان سپرده بودند

کانال ها رگآب های مرده را

در شهر می تپیدند

و کودکان بطری- ماهی ها را

در انتظاری مدرن صید می کردند...

مرگ رسیده بود

دوست رسیده بود

خیاط نیز رسیده بود

و  نفس های مرده را با هر چروک به تنم می دوختند

سکوت دیگر دغدغه ای مشوش

بر بستر زمان نبود

بستر از خون سرخ بود

و تن من با تکرار بیست هزار طلوع

در سوگ  مصیبت های پنهانی

خون می گریست...

 

( تهران- شنبه 19 اسفند ماه 1391- 11:20 شام- جایگاه- تهی از سرخ )

 

توسط سارا محدث در 10:42 |
در ارتفاع برجی بلند
جمعه دوازدهم آبان 1391




در ارتفاع برجی بلند

 

 

در انعکاسی خاکستری

عبور آرام ابر ها را می نگریستی

و در نگاه زنگاری زنی زیبا ایستاده بودی...

 

این هفتمین ارتفاع از برج بلند بود:

- صبح بخیر...

+صبح بخیر...

- اینجا برای تماشای ابرهای خاکستری خوب است...

+میلی در من برای تخریب شما زبانه می کشد آقا

- دو سده کمتر یا بیشتر

تو

زنی که پوسته های حسد را با سنگی زبر از خود می زداید...

+دو ارتفاع کمتر یا بیشتر

تو

مردی که سنگ های حقارت را به غاری در کوهستان پنهانده...

 

بوی تند تن

مارهای خشم و گیسوان تاریک

ابریشمی سیاه و خونی تیره

و خطوطی مهاجم که تارهای لرزانی از تو را به من می تند...

 

در پنجمین ارتفاع از برج بلند قدم می زدیم:

ما

گیاهی نر

گیاهی ماده

سرگل هایی اغواگر و گس

و بامدادی روشن...

 

در انعکاسی خاکستری

هنوز در هفتمین ارتفاع از برج بلند ایستاده بودیم:

باد می وزد

و کوهستان به تندریج  در لایه هایی دور گم...

"با حلقه ات بازی می کنی"

ابر ها به آرامی عبور می کنند

و او

زنی زیبا با گرداب های ظرافت بر گردن

چاقویی را در دست می فشارد...

 

به گذشته پرتاب می شویم

این اولین ارتفاع از برج بلند است:

تو  خواهر من بودی

با برش هایی از ترس/ از شب/ از کوری

تازه آموخته بودی چگونه چشمانت را سیاه کنی

و مرد را در بارقه ای سرخ بنگری

دیگر نوازشی را به حلقه ی شکم راه نمی دادی

و گیاه هان سبز را دوست می داشتی...

تو خواهر من بودی

با برش هایی از ترس/ از شب/ از کوری

 

خزیده در ارتفاع پست:

کودکانی بی نقش و خط که ما بودیم

هنوز از سیاهی شب

و جنونی که زندگیمان بخشید هیچ نمی دانستیم

از حجم مرد و نفس های شبانه

هیچ نمی دانستیم

 

ایستاده در هفتمین ارتفاع از برج بلند:

زمین غرق در سرخی تو

حالا عبور آرام ابر ها در پایانت ابدی شده...

 

تو/ مردی زندانی در نگاه زنگاری زن:

- من و تو

روزی یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد

در ارتفاعی که سقفش

سیاهی چسبناک شب است...

 

 

( تهران- جمعه 12 آبان ماه 1391- 4:30 عصرگاه- جایگاه- هنوز راز خدایی یک تن را می دانی در خود؟ )



پ.ن: عکس از خودم با نام Searching for light

پ.ن 2: در صورت باز نشدن عکس از فیلتر شکن استفاده کنید

پ.ن 3: Anthony and the johnsons / Soft black stars


 

توسط سارا محدث در 16:39 |
...هنوز همانگونه است
چهارشنبه سوم آبان 1391



هنوز همانگونه است

آن طور که من پیش از سوار شدن

بر پشته ی اسب بالدار برزیلی ام جست زدم...


هنوز همانگونه است

مردم به چشم یگدیگر گه گاه نگاه  می کنند

و تکه های نیمه عریانشان را

در احتمالی از درک

ذوب می کنند و می نوشند...


زنان در ازدحام

بر پاکت ها سوار می شوند

دانه به خانه می برند

پول به خانه می برند

و خستگی...

آژیری در حنجره

دهانی کف کرده

دریایی گل آلود و بعید

         "تو نیز اینگونه ای معشوق من..."

 

بزرگ می شویم

شهرزادی در بن بست

شهرزادی بر فراز

         "مرد سیاه پوش دور می شود/ در دریایی گل آلود و بعید"

خانه را آب برده...

 

دسته ای کوچ کننده ی سرخ از من عبور می کنند

و زنی را به خاکی بارور می پراکنند...

حالا شروع به باریدن کرده ای

به تلاطمت می طلبی من را

مرد جنگل های کاج و طهارت ریا

از زن بگو

از بو و کشیدگی فلس و جسارت نگاه و

تردید

از بوی حشیش و حشره ای بزرگ که در تو زندانیست...


                                   «  نخست جسم!  »

چهره ای زیبا و نه چندان چشمگیر

خطوطی نرم و وزین

و بوی اغوا...                 

خون از کنار گوش هایمان می گذرد

و این اولین اتفاق روز است

و این نزدیک ترین خطر قابل دیدن در این حوالیست...


                          « سپس رویای سرگردان »

تو در یک کافه می نواختی!

کسی توجه نمی کرد که...

هنوز شراب می نوشیدند و به ضد خود می اندیشیدند و به طعم...

میوه ها در خیابان چیده شده بود

پول در رسمی معلوم

پنجره ها در ارتفاعی معلوم

تونل ها تا عمقی معلوم

و تیر ها تا تیررسی معلوم چیده شده بود

توجه نمی کردی که...

هنوز می نواختی

و به طرح احتمالی خانه ی نداشته ات می اندیشیدی

و به طعم...

 

جاده ها سقوط می کنند

تو را به آغوش می کشم

گربه را نوازش می کنم

کنار همسرم می ایستم  

برای چرخش ها دست تکان می دهیم

برای ماشین ها دست تکان می دهیم

و به مهمانان ملحق می شویم...

من را در حلقه ی خود شریک بدانید

الحاق به محفل و حلقه ای که به انگشتمان پیچیده

من را در حلقه ی خود شریک بدانید

 

                    « اخبار آغاز شد... »

پدر به جعبه می خزد

کنار پدران آینده/ پدران دیروز

با هم به اخبار گوش می دهند

دهان می گیرند

و در دست هایشان بلاتکلیف تاب می خورد...

پدران دیروز به "جنگ شروع شد" گوش می دهند

پدران امروز به "جنگ شروع می شود" گوش می می دهند

پدران آینده به "جنگ شروع خواهد شد" ...

از جعبه بیرون می آیند

و دست هایشان را گردباد های ترس برده...

 

چرخ و فلک رنگین و نورانیست در شب

پرواز ها به کشور ها در جریان است

باران آرام می بارد

بلیطی رنگین می خری

قطعه ای نو می نوازی

و من رنگ ها را از تنم می شویم

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

دیگر بوی کاج نمی دهی/ بوی سرخس و حشیش

و رطوبت باران را از تنت جمع کرده ای

تبلیغات چشم هایت را می شکافند / نوری منقطع می شوی در رقص

با شادمانی دست تکان می دهی برای رنگ

برای خشکی

برای خانه های ویران

چهره ات را نصف کرده ای

نیمه ی خندانت همیشه در تاریکیست

و نیمه ای که چرخ و فلکی می گرداندش، در روشنی


کودکم را به موزه ی حیات طبیعی بردم

آن ها  آن جا به او یاد می دهند

چگونه پرنده ای کاغذی تا کند و از سقف بیاویزد...

خودم را تا می کنم

تاب می خورم در باد

و کودکم با شعف سقف را می نگرد...

حالا همه چیز آبیست

پدر آبیست

آسمان آبیست

و من تمام شده ام...

 

( تهران- چهارشنبه - 3 آبان ماه 1391- 5:30 عصرگاه- جایگاه- بر فراز گل های سرخ و بستر فراخ )


   کلیک کنیدSoundCloud پ.ن: برای شنیدن فایل صوتی این شعر در

پ.ن: عکس از مهناز اربابی/ ادیت و سوژه خودم

پ.ن:عکس با فیلتر شکن قابل مشاهده است



توسط سارا محدث در 20:15 |
زنی مرا ترک کرده
سه شنبه یکم فروردین 1391



زنی مرا ترک کرده

 


هرگز چنین بر لمس های تو غیر ممکن نبوده ام

مثل نواختن گازی سرخ رنگ که شش هایت را تاب بزند...

 

نزد من بیا

حجابی بر پستان هایم بدوز

و پارچه ای بر شرمگاه

ماهورهای تنم اما در خیال نفس می کشند هنوز...

 

                     "از چارچوب عبور کن"

بادی که از شمال می وزد

تو را به خود می بلعد

و نیز منی را که در تو نفس کشیده ام

                       "هر یک در رنگی فرود خواهیم آمد به دامنه"

 

رنگ آلود و پراکنده

تکه های به باد سپرده را

دلتنگم نمی شوم

مرا با خود برده ای

               "زنی مرا ترک کرده"

 

زنماده ای این سوی چارچوب به خویش و به باد لبخند می زند...  

 

 

( تهران- سه شنبه اول فروردین 1391 9:49 شامگاه- جایگاه-  انتها یا ابتدا؟ )


پ.ن: عکس از خودم با نام A vision of a stranger برای دیدن عکس هایی که  باز نمی شوند از فیلتر شکن استفاده کنید


توسط سارا محدث در 22:8 |
امتداد
یکشنبه هفتم اسفند 1390



امتداد

 

تنها، با اراده ای که خط الراس زمان را بشکافد

 گذشته ات گم می شود در فراموشی...

 

مردی آغشته به موهای سرخ

که می بوسیدمش در خواب

پشت درخت

لباس های تو را خواهد پوشید

و تمام لذت ها

با بویی دیگر

در من آغاز خواهد شد...

 

من در جنگل

از تنه ی درختی کهن سبز می شوم

و تو

که به الهامی سیاه

زن شده ای...

اتاق هایت را سپید رنگ می زنی

هم چنان که در حجم آگاهی

با سکوت، عاشقانه می رقصی...

 

گیرمان که بیاندازند

از سرخی من

و عریانی تو  

پرچمی خواهند ساخت و حکومتی نو

که قوانینی به دست پای گیاهان خواهد بافت...

 

خارج از این رویا 

در ازدحام خیابان حکومتی نو

اگر از شعاع هم عبور کنیم

آلوده به بوی معشوقی جدید 

یکدیگر را به جا نخواهیم آورد...

تو زن مانده ای  

و مو های من در آستانه ی سرخ شدن است...  

 

سلام...

 

 

( تهران-سه شنبه 4 بهمن ماه -1390-7:15 شام- خانه دوم- رویا/ رقص خندان)


پ.ن: عکس از خودم با نام "بازماندگان"




توسط سارا محدث در 23:25 |
چرا که تو...
شنبه بیست و نهم بهمن 1390

 



قدم هایت زمین را خورد می کنند

خاک به گلو می بلعی

و دانه ای در لگن می پرورانی

با گردنی افراشته به خورشید

 

در کدورت مکتب ها

دو پستانت

آتشفشانی نفرینی می شود

بر دونیمکره ی مرد

که گیسوانت بر فرازش می آتشد

 

آدمکی چوبین که تو باشی و کلاهی سرخ

دستاری به گردن و

ترفندی به جیب

و لبخندی پایدار رقت بار

 

پوست شیرگون تنت

منفک از بوی معصومیتی گنگ

شناسنامه ی مردی صاحب مسلک را

به مشام می پراکند...

و گل های سپید وحشی در آمیزش به باد

هراس تو را به خاک می پاشند

و از زنی که تو باشی

جز پوزخند

و اتاقی خالی

چیزی برجای نمی ماند...

 

فرود خشم و آتش

گریز از بوسه

و رهایی بر رودخانه ای بر دره دو آتشفشان

آب را در مخیله ات غرق می کنی

و در نیمه ی دیگرت

دانه ای می کاری

چراکه تو

بر تداوم جنایت باور داری...  

 

 

(تهران- 12 بهمن ماه 1390- 9 شام- جایگاه- گریز/ باران)


 پ.ن: عکس از خودم با نام Maiden Narrative





توسط سارا محدث در 21:42 |
جنگل کاغذی
یکشنبه دوم مرداد 1390


اگر در مکش ترس به روحم

غرق شوم شب هنگام

و تو

میان جنگلی کاغذی خود را حلق آویز کرده باشی؟

 

تن تو

مفروش به پنجه- سایه های حقیقت

مشکوک و هراسان و سرد

زیر رگ هایم یخ می زند

و چشمانت آوازی سپید خواهند خواند...

 

از کودکی نمی دانستیم

لب هایمان چگونه ناشیانه

به حواشی صورت می لغزند

وقت تنهایی،

و بیهوده می خندیدیم...

 

که روز تمام شود به آغوش های ناشناس

کنار دستمان بایستیم

و بپرسیم: چه می خواستیم بدانیم؟

 

اگر پیش از این در مکش ترس به روحم

غرق شده باشم شب هنگام

و تو

میان جنگلی کاغذی خود را حلق آویز کرده باشی...؟


 

( تهران- یکشنبه 2 مردادماه 1390- 2:44 بامداد- جایگاه – ف/خانه سریویلی )


پ.ن:عکس از خودم به نام Inauguration of mind


توسط سارا محدث در 11:48 |
کرانه های سرخ
شنبه بیست و سوم بهمن 1389


 


کرانه های سرخ

 

خوابیده-------------- با چشمانی سرخ

آب می نوشم-------------- تلاطم نمکی که به تنم کرانه کشیده

پیچکی می شود--------------  در موسیقی خود را جنین می یابد باز/ که رگ هایش را به هسته بدواند انگار

جمعی/ رقص شهوتبار کودکیم را می قَهخند....

خواباندمش-------------- دست هایم می سوزد

پیدا نمی شود انگار--------------  معشوقی که بناست زیر همین فرش نشانه هایش را بافته باشد به پاهایم/ پنهانی

کلید های سیاه تنها/ کلید های سیاه--------------  گوش هایش/ گوش هایشان سقوط می کند

تلالو زن-------------- تنیدگی موهای خشک به شب تاب

گام های بلند-------------- ایستادگی چرم گون کفش های سر به زانو کشیده

تحریک --------------  پاشنه ها/ ساق ها/ شبق ها

آمیزه ای زردآلود از خجالت و وقاحت--------------  با- من- می خوابی؟

چیزی هنوز پاهایم را نبافیده-------------- نطفه ای به نقطه ای نامفهوم خیره می شود/ به چشم های من

بستن پنجره-------------- که: پنجره زَنواژه ایست دستمالی شده به شعر!

آب می نوشد--------------  موج می زنم به کرانه اش

آب می نوشد/ سرخ می رَنگد و چشم هایش می خوابند

 

 

(تهران- پنج شنبه- بهمن ماه 1389- 4:36 بامداد- جایگاه-پس از دوستان/پس از من...)

 

پ.ن:عکس از خودم با نام "سنگین مثل خاطره"

پ.ن:شاید این شعر چنان که انتظار می رود روشن نباشد/  

توسط سارا محدث در 23:14 |
مجنون
چهارشنبه بیست و نهم دی 1389


 


مجنون


هنوز به فاخته ای

که شاخه ی سی سال پیش را می خواند

حسادت می کنم...

و به تخم هایی که آخر

درنیافتم به جوجه رسیدند یا ... ؟

فرجام کفش های من

شاید این باشد شاید؛

وسوسه ی رفتن و گذشتن از فاخته ها

بسان سرباز وظیفه ی محکومی

که تنها از سر عادت، به عادتی دیگر

کوچ می کند و حجمِ حقیقت را

در مراسمی صحرایی

به باد، تیرباران...

 

حقیقت شاید این باشد شاید؛

کثرت پله های برجی

که پاهای مرا ترسانده...

و پله های آسمانی که

هیبت برجی را...

" این میان همیشه کسی از کسی ترسیده... "

 

من به قوانین همیشگی دل بسته ام

به مردانی که فوتبال نگاه می کنند و

هر صبح

کنار باجه های روزنامه

ازدحام مطبوعشان را پشت واژه ی تکرار

مکرر می کنند و به تیراژ می رسند...

 

چه کسی فکر می کرد

رشته ای فلز در خلاء

بواسطه ی یک جرقه

حامله ی نور شود؟

چه کسی فکر می کرد

من یا تو

به واسطه ی نمی دانم،

چه خواهیم شد؟

 

امروز در پاییزِ محله ی ما

شش هزار برگ سقوط کرد

و درختان گردو

با کلاغ های روی دیوار

به توافقی سبکبار رسیدند

من اما

از تیر و کمان به اتم رسیده ام، آری

من از تیر و کمان

به اتم رسیده ام!

و تو هنوز غمگین می خوانی

چنان سخت

که غشای یک برگ در پاییز...

 

( تهران – چهار شنبه 8 آبان ماه 1387 – 4:25 عصر – جایگاه – مجنون/ پاییز غریبیست امروز )

 

پ.ن: شعری قدیمی...

پ.ن:عکس از خودم به نام Evolution

 

 

توسط سارا محدث در 11:22 |
آفرودیت و عقابی دست آموز...
شنبه هشتم آبان 1389

 


آفرودیت و عقابی دست آموز...

خنکای درخت کاج/ ماه

و نیمه ای از من که بین دو دیوار

به رفتن یا بودن مردد است

 

باد تو را در دشت شبانه ات پخش می کند

مردی از رَگان من می جهد به ستیغ کوه

و گم می شوم در پَراکِش دست هایم

به تاریکی...

 

( تهران- شنبه ۸ آبان ماه ۱۳۸۹- ۰:۳۳ بامداد - جایگاه - بهت )

 

پ.ن: عکس از خودم با نام The spirit of nature

 

توسط سارا محدث در 0:35 |
 

 

 

با احترام از تمام دوستان و عزیزان دعوت به عمل می آید:

 

نمایشگاه انفرادی عکس، با نام " ذهن پراکنده " 

افتتاحیه: یکشنبه ۲۸ شهریورماه ۱۳۸۹/  خانه هنرمندان، نگارخانه ی ممیز، ساعت ۵ عصر تا ۸:۳۰ شب

اختتامیه: جمعه ۲ مهرماه ۱۳۸۹

بازدید: همه روزه از ۱۰ صبح تا ۸ شب/ پنج شنبه ها ۲ ظهر تا ۸ شب

مکان: خانه ی هنرمندان ایران، خیابان طالقانی، بعد از ایرانشهر، خیابان شهید موسوی شمالی، ضلع جنوبی باغ هنر.

تلفن:۸۸۳۱۰۴۶۳

با لبخند و هیجان 

سپاس از توجه شما

سارا محدث

نقطه

 

 

 

توسط سارا محدث در 12:19 |
تابش
پنجشنبه یازدهم شهریور 1389

 


 

 

 

انگار اشکال از نغمه ایست

که در آنِ مُردنت به دهانم می پیچد...

ناگاه طعم زنی زیر دندان هایت ترشح می شود

و به زندگی طلوع می کنی...

 

نگاه می بازم

به آغوشی که تن می کنم

از فراخِ دستان تو...

دگمه ای به دگمه ای

به حقیقتی که استتار می شود انگار...

به ساعتی

که شغل می شوم

و گاهی تکه ای  موهوم از زنم

به چشم کارمردم جرقه می زند...

 

کنار ستونی ایستاده ام

انگار تقلید کنم...

می تپم بی آنکه رفتنت را شنیده باشم

یا شعاعی از روحم را

از اتاقی به اتاقی تابیده باشم...

 

در دایره ای نوین

زنی نوین از زنانم را

به محیط مردمانی نوین

خواهم رقصاند

از تو خواهم پرسید

به فراموشیِ لمسِ پوستی که بر تنم مرده

پوسته ی جدیدم را چگونه می یابی؟

 

و تو خانه ای در سیاره ای جدید

ساخته ای انگار

 

انگار اشکال از نغمه ای بود

که در آنِ مُردنم به دهانت پیچید...

 

 

(تهران - چهارشنبه 9شهریورماه 1389- 8:26 شام- جایگاه- مردی که فاحشه شد...)

 

برای شنیدن فایل صوتی این شعر کلیک کنید...

پ.ن:کامنت ها خصوصیست

پ.ن:عکس از خودم با نام Obscured Reality

 


توسط سارا محدث در 0:45 |
نیمه ی تاریک غروب
دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389
 


 نیمه ی تاریک غروب

 

در خشمی جهنده،

از انتهای من سر می زنی

تا شروع مسیری تکراری...

مفتون ساعتی که بر مدار دایره اش

سماع می رقصد، می دوی

چنان که ما...

و ما

گرسنه/ گرسنه ایم

به نیمه ی تاریک این غروب

که چراگاهی مرده به تاریکی

ما را به خود می خواند/ ناگهان

چنان که تو...

 

گیجم!

ذهن متفرقی که به دست های تو

ملافه های چرک/ جراید روز و اخم مادرچسبیده...

 

و سال هایی که به هیچ انتظار می گذرد

به کالبد

کودکی موهوم

دوباره

در تنم پاشیده می شود...

 

خط کشی دست هایم را می شویم:

سازی... گونه ای بنواز

که انگار تازه ای/ تازه ام/ تازه است این هستی کُهَنمُرده...

و پیوند بزن پاهایم

که جایی در نیمه ی تاریکی از یک غروب

گم کرده است انگار مرا...

 

 

(تهران-پنج شنبه 14 مردادماه 1387-0:30 بامداد- جایگاه- در خلا)

 

برای شنیدن فایل صوتی کلیک کنید

 

پ.ن: عکس از خودم

پ.ن: کامنت ها خصوصیست

 

توسط سارا محدث در 2:36 |
پاسبان را به دست هایم بیاویزید...
شنبه بیست و ششم تیر 1389

 

 

 

پاسبان را به دست هایم بیاویزید...

و صبر کنید

برای زن دیررامی که در قفس همزیستن

به شما محکوم است...

 

 

 

پ.ن: عکس از خودم

پ.ن:کامنت ها خصوصیست

 

توسط سارا محدث در 12:3 |
رسوب
جمعه بیست و یکم خرداد 1389

 

 

رسوب

 

جَد به جَد

تاریخ را در عصب های موش خورده ام

انبار می کنم

 

نجوای تخیلی در گوش هایم می خلد:

" می روی،

  به آمدنت

  چهل و هشت ساله ای/

  انگشتان خشکیده ی پدر را

  به دست هایت کاشته ای/

  تنت به فراموشی سنگینی می کند

  و مدت هاست از مرگ

  عبور کرده ای...

 

زنی از شانه ی راستم برمی خیزد:

" من اما پیش از این

  چهره های پراکنده ای از صورتم را در سوانح شکسته ام

  و انگشتان عاریه ام هنوز جهان را از لمس پدر حس می کند"

 

 

کنون صد ساله ام!

جنینی کهنه در رحمم می گرید

و به انتظار زایش

جدار هستندگی می خراشد

 

با عصب هایی رسوب کرده

کمان شکم در آغوش می کشم:

" تو نه به هستی من

  که من به نیستی تو پناه می آورم..."

 

 

( تهران -  پنجشنبه 19 فروردین 1389 -  9:12 شام - جایگاه - گریز از هستی )

 پ.ن: عکس از خودم

پ.ن: برای دیدن پروفایل عکاسی کلیک کنید...

 

توسط سارا محدث در 22:41 |
عبور
سه شنبه پانزدهم دی 1388

 

 

عبور

 

چه سوال سختیست

پرسیدن حال رهگذری که دستان زمختی دارد...

سبک می شوم

و شب را در روز باور می کنم...

 

دهانت در رویش فریاد بود

که بوسیدمش...

با پاهایی کشیده و موهای تازه روییده

میان ستون هایت گم شده بودی

و پوست دستانت

در نشئگی خشخاش شعله می کشید

 

سینه هایم را در رودخانه رها می کنم

کودکی خالی را به گهواره می دوزم

و در انجمادی داغ

به تو باز می گردم...

 

 

( تهران – جمعه 4 دی ماه 1388 – 0:15 بامداد – جایگاه – زبانه می کشم... )

 

پ.ن: عکس از خودم

 پ.ن: برای مشاهده پروفایل عکاسی روی عکس کلیک کنید...

پ.ن: در این پست، کامنت ها به صورت عمومی نمایش داده نخواهد شد...

 

 

توسط سارا محدث در 23:9 |
مسخ به سایه ی اساطیر
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
 

 

 

مسخ به سایه ی اساطیر

 

 

سه آرزوی گمشده

به تمام آسمانی که می شود دید

از زمین...

تنها سه آرزو...

 

گمشده در بحبوحه ی پیدایش،

تعفن اصیل محدودیت را

از گیسوانم چگونه خواهم شست؟

 

ماه سطح رویاییش را پس می زند

افسانه

در صورتم می شکند...

 

کور می شوم

از جهانی که نقابش را فراموش کرده

 

زیبا بمان زیبای چوبین...

حسرت های گاه و بیگاه من

هر شب

با شروع بیداری جغدها در بهشت

به تو پناه خواهد آورد

ای یگانه پناه کابوس های بیداری...

 

زیبا بمان زیبای چوبین

من از بت شکنان بیزارم

از حادثه هراس آلود حقیقت

بیزارم

شیاطین را از چشمان تو می دزدم

گمراه ترین قدیس عریان...

رویای شیرین من

افیون شیرین من

 

در خانواده ای با هرازان سرنشین

در اواسط درک گنگی از هستی

میان صداهای پر خراش قانون اساسی

با حق سه اَرزو

تنها سه آرزو

از آسمانی که محدود می زند از زمین

رگ هایم را پیشکشت می کنم...

تزریق کن مرا

تزریق کن مرا به اوهام

به بالاترین فریاد

به پست ترین حصار

 

وسعت آرزو های من بیش از

آسمان محدودیست

که از زمین پیداست...

 

 

 

( تهران – دوشنبه 13 مهرماه 1388 – 11:25 شام – جایگاه – زنی با آینه/ ترنج )

 


 

بگذار کمی ته  بطری ها لرت ببندم

 

می خواهم در کهن ترین سال ها

تازه باشم...

 

 

( تهران – پنج شنبه 29 مردادماه 1388 –  شام - جایگاه – نقاشی تشویش)

 

 

پ.ن: عکس از خودم/

پ.ن: سردرگمی/ این حس جاودان...

 

توسط سارا محدث در 22:15 |
 

 

 

 معلق در اعماق

 

دور می شوی

از مبدا؟

به مقصد...؟

که طوفان شن بی هویتش کرده باشد شاید...

 

غرق شدن چه دهشتناک زیباست... 

وقتی عقرب های جنوب سینه ام

گرفتار حلقه ی آتش، حلقه می زنند

تا خود کشی را بر مدار منظومه ای صغیر رسم کنند...

و عبور...

چه بیهوده در این نیستی نفیر می کشد...

"فریاد در خلا" سبک نوینی در تاتر باشد شاید...

 

از یاد نبرده ام...

دود سیگار را با بوسه می بلعی

می خندم...

چنان همیشه در آغوش هماغوشی های ملتهبی

که زاویه ی نرم گردنت را

انبار خنده های حجیمم می سازد...

و تو می گویی که لب های من

طعم گیلاس می دهد و درست...

درست آنجاست

که موسیقی آغاز می شود...

 

در آستانه ی شک :

کسی نمی پرسد [چرا ]

چرا کسی نمی پرسد چرا؟

ضربانت تند می شود زیر پوست من

تن فراموش می شود و نمی دانم چرا

هنوز حل نمی شوم در تو... من...

 

دوباره تلاش می کنم

اضطرابی اصیل

حروف را از راست به چپ

پشت هم قطار می کند...

هر کدام را با صدایی مرموز

سه شماره می کشم

در بالش خیس می شوم و

می دانم

تو آن یگانه می توانی باشی شاید

که بگذارد بی دغدغه در نیستی یا هستی غرق شوم...

 

من سم مار را به حقیقت باور کرده ام

 

کسی چیزی گفت؟

کسی از شلاق های بنفش رنگ سکوت

مادامی که من

در خواب مرطوبم

به ساحل خیره می گشتم

چیزی گفت ؟

 

دوردست را...!

دریا... دریا پر از طوفانی محبت آمیز است...

لختم کنید!

موسیقی مضطربی که پوستم را چسبیده

شریان حیاتم را بند خواهد آورد

لختم کنید!

تا به عریانی در خودپراکنی شور دریا

از نو دریابم... چه هستم...  

 

دور می شوی...

از مقصد؟

به مبدأ...؟

 

 

 

( تهران – جمعه 29 خردادماه 1388 – 1:35 بامداد – جایگاه – ودکا )

 

پ.ن: عکس از خودم

 

توسط سارا محدث در 12:21 |
معماهای شناور
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
 

 

 

 

معما های شناور

 

 

نمی تواند لحظه حقیقت یابد... نمی تواند!

آرواره ی مرد مرده

به توافق با من

خنده ی سردش را روی زندگی می پاشد...

این من نیستم قطعا

کسی که آماده برای وداع

در بسترش هر شب

دراز می کشد...

و تمام دلخوشی اش را

به خود ارضایی بی رمقی در تاریکی

وصله می کند...

 

مغز من از نور بیزار است

درد را با ناهنجار ترین صدا

بر دیواره ی بی منفذ پوستم می کوبم...

من در احساس بیگانگی ام

با زمین

مشترکم

 

ترس...!

این من نیستم

آن کس که گمان می کند

پرواز شاید چیز جالبی باشد

برای کسی که همیشه دوست داشته

جاذبه اش حس کند

تمام سنگینی زمین را ...

این من نیستم قطعا

کسی که با رگ های مخالفان

گره می اندازد طناب داری را

که برای بند بازی خوش تر است بی شک...

اما...! اما مرد از آن سوی چنار های یخ زده فریاد بزند

شاید روزی:

ایست!

همیشه فریاد و مرد و درد را باد در خود دزدیده...

و پیش از تمام ضرباهنگ ها

مغز من در استخوان هایم تپیده...

زیاد ندیده ام هرگز

رفتن تو یا آمدن خودم را

تلاش های نمردن و خندیدن و زیستن را

یا شاید حتی دیدنِ مکرر ندیدن را...

 

نمی توانم پیدا کنم

خانه ام در شهر گم شده

نمی توانم پیدا کنم!

خودم را در انعکاس به مرگ رفته ی چشمانت

به کجا پرتاب کرده ام؟

آسمان فرمان تحریم می دهد:

نفس ممنوع!

نفس... نفس... نفس...

و تو!

آنجایی؟

آن سوی تاریکی ؟

چرا از سکوت افلیج من تغذیه می کنی... ؟

این انتظار است

که خنده های شناور در تاریکی را می بلعد

مدت هاست در زمان گم شده ام

میان مردم مسلولی که راه فردا و دیروز را

به دست و پایشان گره زده اند...


نیاز نیست با من آرام حرف بزنی

من در تصاویر مهیب تخیلم قدم می زنم و

آسمان را، قرمز نقاشی می کنم

و برج ها را زیر پا خورد می کنم

و مچ معترضم را باز می کنم

که بفهمم چه غم انگیز پوچ است...

من در تصاویر مهیب تخیلم قدم می زنم

و گوش هایم را به موش های پشت دیوار

قرض می دهم...

تا می توانی فریاد بکش ترس...!

تا می توانی فریاد بکش...

 

 

 

 ( تهران -  پنج شنبه 25 اردیبهشت ماه 1388 – 9:55 شام- جایگاه- دری که بسته شد)

 

پ.ن: عکس از خودم/ برای دیدن باقی عکس ها...

 پ.ن ۲: سانسور نخواهم کرد/

 

توسط سارا محدث در 11:59 |
علف های یخ زده
دوشنبه دهم فروردین 1388

 

 

علف های یخ زده

 

خودتخریبیِ خاکستری

سنگ/ کاغذ/ قیچی/

پروژه های ناتمامِ کشتار/ عرض های فرمایشی

راهرو های خاکستری رنگِ بی انتها

پوزخندِ انبوهِ درهای بسته

و حجم تعجب برانگیزِ کلید های گم شده...

قدم های منجمد / مهره های متورم از جنایت در شطرنج

ناله های حین سکس/ شهادت دروغین چند قطره خون در دادگاه

دگمه ای سیاه به نیابت از چشم های پوسیده ی من

داوطلب دیدن می شود...

سیم های زنگ زده ی  ساز می شکنند

و جهان در سکوت سیاهش، کور می شود...

حلقه های توانای دار / رابطه های افلیج را درمان می کنند

و انگشتان سربریده

از حقِ لمسشان صرف نظر می کنند

 

آسمان آسم دارد

سرفه های مسمومش را می بوسم...

شیر بر سبیل های سیاه مردی، می ماسد/ مادر فراموش می شود

زنی فاحشه/ بی پروا

خنده های چسبناکش را

بر سینه های عریان مردی می پاشد...

پره های بادبزن/ له له های تابستان را

ناجوانمردانه سر می بُرَد

و کتف من، همچنان از درد می نالد...

موشک ها سیارات را با پرچمی مضحک فتح می کنند

مردی از ناخوشیِ چشم هایم سرخوش می شود...

و ماهی ها همچنان کشتی های مغروق را

آبستن نسلِ مبارزِ فردای خود می کنند...

 

زنی از غار، خدا را فُحشباران می کند

و پستان هایش را در صحرا

پیشکش عقرب های تشنه می سازد...

 

هیئت عزاداران

دهشتِ مشترکِ " نبودن" را جشن می گیرند...

و پنهانی مادر مقدسشان را تمسخر می کنند

که هرگز نفهمید

مرد چیست...

 

مارش عزا تمام شد/ می شود/ خواهد شد

من هنوز در آرزوی آوازی نو

قندیل های حنجره ام را

خورد می کنم...

 

هوا همچنان سرد است

 

 

 

( تهران- یکشنبه 18 اسفندماه 1387 – 8:50 شام- جایگاه –  درد گردن همیشگی )

 

 پ.ن: عکس از خودم

 

توسط سارا محدث در 11:30 |
ماراتن در خلا
پنجشنبه دوازدهم دی 1387

 

 

 ماراتن در خلا

 

 

ماراتن در خلا --------------- خط پایان / دوندگان

وزنه های  آویخته از بال فرشتگان --------------- تبر / فرشتگان

کودکان در حسرت رحم  --------------- چاقوی جراحی / کودکان

 

زنی لابه لای ابر ها

به  خودارضایی ازدواجش می اندیشد

تا ایمانش را

به خدایان ثابت کند ---------------  فیلم های پورنو/ سجاده / باران

 

چرخی می چرخد

و کوزه گری خود را میان کوزه هایش

به عدالت تقسیم می کند --------------- کوره های انسان پزی / خالق

 

آیا این شعر است؟! --------------- بیهودگی یک عنوان


 

آتش از کدام قبیله به ما ارث رسید؟  ---------------  سرقت / ابهام / تاریخ

 

سوال ها استنباط می شوند و به استدلال می رسند ------ بهت همیشگی بشر

 

کودک/ کوزه گر/ زن / مرد /

 

مسابقه تمام شد 

 

 

( تهران -  چهارشنبه 27 آذرماه 1387 -  1:10  بامداد – جایگاه -  پل هوایی/ سوگواری یک احساس/ اولین برف سال...)

 

پ.ن: عکس با نام Flavin flame از خودم...

 

توسط سارا محدث در 10:35 |
خمیازه در کائنات
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

 


 

 خمیازه در کائنات

 

خم...

    یا....

         زه....

                لا به لای حرف هایم جفتک می اندازد

 

اصل ِ بی نَسَبِ امر این است :

 

منتشر شدم

به چندی که نمی دانم

در نَشر ِ چَندُم است...

 

انگشتانم که قد بِکِشند دیگر

حتی قلم هم به کار نخواهد آمد وقتی

انگشتانم قد،   بکشند/ بنوازند/ بخوانند / بکارند

حتی زندگی هم به کار...

 

زلزله ی این خم... یا... زه   که مجالم دهد

خواهم گفت:

اینجا هستی

به یائسه ی یاس مبتلا گشته گویا

و دُکان جهنمش

در قرن ِ چندُم ِ پیش از چِمیدانم

با تقدیم احترامات

پُلمب شده...

 

کاشف شدیم:

در چاپِ زیر زمینی ِ کتاب ِ مقدس 

صدای قهقه ی زئوس به گوش می رسید...

که کاتب ِ بارگاه ِ جَبَروت

صلاح ِ ابلاغ ندید!

و با یک قیچی

فُکاهی حیات را

به سانسور،  شکافت...

شاید برای این باشد که انگشتانِ کودکی ام

جبرئیل را، میان ِ انشعاب ِ مغشوش ِ وحی

همواره، دست قیچی تصور می کرد!

 

انگشتانم که قد بِکِشند دیگر

حتی زندگی هم...

حتی...

 

 

( تهران -  شنبه 16 شهریورماه 1387 -  11 شام - جایگاه -  تاثیر از نظر برای شبی که کولی شد )

 


 

توسط سارا محدث در 17:33 |
شما/ وقت/ نگاه/ بو/ اورشلیم
شنبه دوم شهریور 1387

 

 

 

 آقا... شما وقت نگاه، بوی اورشلیم می دادید

 

سرگردانِ یزد...

          شهرِ بام های آبستن

                            کوچه های تنگ

                                            دیوار های نزدیک به ارتفاع کلاغ...

 

سرگردان یزد...

        بیماری مسری که من باشم

                    و عبورِ عاطلِ عابرانی، که نگاهشان را قرنطینه ام کرده اند

 

جسورانه بر مشغله ی رهگذرِ کوچه های سایه گیر سد می زنم:

 

- آقا... ببخشید آقا!      آتش دارید؟

- بله! بله! .... یک لحظه لطفا.... آها!

  پس کو سیگار شما؟!

- سیگاری نیستم.

- پس...؟

- تنها می خواستم نگاهم کنید

- اوه...

        با کمال میل مادام، این هم

                                  ن . گ . ا . ه

                                         ...

[ مَردی در چَمِ کوچه های خَماپیچ

                          زیرِ چترِ زائو های دویست ساله ی شهر

                                                                مرا خیره شد ... ]

 

رفت / رفتم

.

 - راستی!

       آقا... شما وقتِ نگاه،

                           بوی اورشلیم می دادید...

 

( تهران – یکشنبه 27 مردادماه 1378 – 7:30 عصر – جایگاه تسخیری – عروسی خنثی شده...! )

 


توسط سارا محدث در 19:47 |
رام نا رام
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

 

 

رام نا رام


 

شلاق!

زندگی را تاخت نزن!


شلاق/شلاق سرکشِ من!




لازم باشد


پاشنه ات را رَگ خواهم زد

تا تراوشِ هر ماهه ی دَ
ردت

شکاف های نیازم را پُر کند




پاشنه ات را رگ خواهم زد

تا رُسِ مادّه ی مادیونت


شهوت رسیده ام را التیام بخشد




لازم باشد

قَدَمت را زخم خواهم زد


تا آهَت تنها


مال من باشد

تنها

مال


من...

 

 

 

( تهران- یکشنبه 13 مرداد ماه 87- 12:30 ظهر- جایگاه تسخیری – لاک قرمز! )

 

توسط سارا محدث در 11:53 |